
دقیقاً مثل همیشه...خوابای تکراری پُر از تصویر و تخیل! شب بود... داشتیم توو جاده میرفتیم، نمیدونم کجا؟! سرعت ماشین خیلـی کم بود. بارون نمی اومد اما جاده کاملاً خیس شده بود. ماه عینِ خورشیـد می درخشید.خواستم از پشت شیشه نگاه کنم، اما نشد... مثل خورشید چشمامو میزد!! مادرم صندلیو خوابونده بود وپاهاشو دراز کرده بود روی داشبورت هرچند دقیقه یه تکونی میخورد. انگار که داشت خوابِ غرق شدن می دید شایـد هم تصادف! شاید هم مرگ! شیشه ها نیمه باز بود، گاهـیچندتا برگ میومد داخل! میخورد توی صورت خواهرم... اونم خوابیده بود و هر از چند گاهی دستشو میگرفت جلوی صورتش ...
ادامه مطلب