خرید بک لینک

یک اشتباه محض، احساسی که می میرد

مردی که دستش را به روی سینه می گیرد


وجدان ناراحت که با من بوده تا حالا

بغض عجیب وچهره ی ناراحت مهلا


احساس دلتنگی ِ من در لحظه ای از شب

گرمی دستانت و شاید سوزشی از تب

همدردیِ من با زنِ تنهای همسایه

لبریزیِ این شعر از احساس و آرایه

اعدام حسی شاعرانه، رو به روی جمع

سنگینیِ بغضی مشابه در گلوی جمع

تکرار کابوسی که دیشب با تو می دیدم

هرچند تنها، مثل قبلاً، سخت خوابیدم

باید نگاهم را به چشمت قفل میکردم

ای کاش می گفتم که بگذارید برگردم

برچسب: نویسنده: سینا پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:47

صفحه بندی