
ما کل شـــــب رو پیش هم بودیم تا صبح شد احساســــــمون برگشت یادم نمـــــــــی ره آخریــــــن بار ونسکافهمون رو میز، ساعت، هــشت از آبــــــــــــروی رفته ترسیـــــدی از ضــــرب سیــــــلی هـــــای آقاجون یک شهر مارو لخـــــــت باهم دید ریز و درشــــــت و نصـفه ی تــــهرون با استرس گفتی: نمی ترسی؟! گفتم منو ترس؟ ســــاده ای دختـر؟! گفتم نمی ترســم که آروم شی من سکـته کردم لحـــــــــــــظه ی آخر کل وجـــــــودم ترس بود و ترس احساس می کردم که می م...
ادامه مطلب